می دونم که بر می گردی
توشبای ماهتابی
من!
یه برکه ی حقیرم
توتن زخمی اسیرم
خسته ازصرف توقف
من...یک... مرداب پیرم
-گل نیلوفر آبی!
تو...!
قشنگیت مثل دریاست
من!اسیرم مثل ساحل
رد شدن اوج تمناست
با تو صد حادثه مردم
بی تو
بی غزل سرودم
ای بهانه واسه موندن
طاقت نفس کشیدن
من و همراهی با تو
واست از همه بریدن
توی کوچه باغ رؤیا
پرسه ی شبای سردم
حاجی کعبه ی چشمات
میزاری دورت بگردم!؟
(ارمی)
شباهنگ
باور نداشتم که گل آرزوی من ،
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد.
با این همه ،هنوز به جان می پرستمت ،
بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد....
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باش
سعدی شیرازی ،
کارم اندر عشق مشکل می شود
خانمانم بر سر دل می شود
هرزمان گویم که بگریزم ز عشق
عشق پیش از من به منزل می شود.
من بر آن بودم که دل ندهم به عشق
سرو بالا دلستانی می کند.
فال ِ خالت!
ای همه ی هستی ِ من مال تو
فال ، به فنجان ِ دلم خال ِ تو
ای سر و سامان به من ِخسته جون
بند، به این کاسه ی دریای ِ خون
من دو سه روزی ست که دیوانه ام
همدم ِ تنهایی ِ پیمانه ام
ای لب تو باده ی پیمانه ها
من ز پی ات،در به در ِ خانه ها
ای نگه ات آتش ِ این جان من
سر به سر ِ بی سر و سامان من
کافری ِ زلف تو ایمان من
مستی میخانه ی ابروت قرآن من
این سفر ِ بی من ِ تو، مرگ بود
فصل بهار، افتادن برگ بود
چشم به فولاد دلت دوختم
این سفری بود، از او سوختم !
اما کمی پر حرفی:
مراد از" فال، به فنجان دلم خال ِ تو"
افتادن خال یار در فنجان قهوه ام به عنوان فال است .
که البته مفهوم عرفانی و بلند خال را دست ِ احساسات ِ این حقیر، به بیان ترانه گونه این شعر و اصطلاح ِ رومانتیک ِ فال قهوه با جناسی لطیف بر هم دوخته است.
· منظور از "بند، به این کاسه ی دریای ِ خون " اشاره به بند زدن ظروف شکستنی در قدیم و منظور از ظرف که در اینجا کاسه پر از خون آورده شده چشم است.
· قضیه" کافری زلف "هم که ایهام نرم و نغزی است بدین گونه که علاوه بر اشاره داشتن به " کافر شدن من به خاطر نمایان شدن زلف تو " به مفهوم زیبای" پوشیده شدن سیمای یار توسط زلف او" نیز اشاره می کند و این از معنای کلمه عربی کفر که به معنی (پوشاندن) است مستفاد می گردد.چنان که در اشعار مولانا جلال الدین محمد رومی نیز از این گونه زیاد چشمنواز است: کافری های زلف کافر تو/گشته ز ایمان جمله ایمان تر
و این به نظر من هیچ تعبیرزیبایی جز این نمی تواند داشته باشد.
· در مصرع "فصل بهار ، افتادن برگ بود" مفهوم این است که هر برگی در خزان می افتد ولی برگ وبار دل من در بهار افتاد و این صحنه ایست بسا درد ناک و" فصل بهار" به بهار عمر هم اشاره دارد که در نوع خود ایهام محسوب می شود.
· و"چشم به فولاد دلت دوختم "که از طرفی برگی از کتاب احساسات زرین مرا به پنجره فولاد حضرت رضا (ع) یاد آور می شود و مسئله دخیل بستن به پنجره ، که بدون قصد بر خود ستایی عرض کنم ، می ستایم ظهور چنین تشبیه مرکب پخته ای را در کلام خام خویشتن ِ حقیرم بدین گونه که وجه شبه تشبیه دل دوست به فولاد سختی و آهنین بودن آن و وجه شبه چشم ِخویش به دخیل دوختن آن است که ادر این وجه شبه باز آرایه ایهام به پایکوبی مشغول است(1. نگاه دوختن 2.دخیل بستن )
(که البته تشبیه چشم خویش به دخیل به صورت مخفی آمده و از استعاره مصرّحه استفاده شده است به این مراد که چشم من عینا ً دخیل است پس لغت چشم را مناسب تر دخیل دیدم برای بستن به فولاد "همیشه مراد از استعاره مصرّحه چنین است ")
· و" این سفری بود از او سوختم" :
یادآور شعری است معروف و زیبا از سعدی : بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...
حقیر ، سفر رفتن معشوقه را سفری دانسته ام که باعث ِ سوزاندن می شود نه پختگی! یعنی اینگونه سفر کردن یار باعث ارتقا درجه پختگی به سوختگی می شود.ولذا باز هم آرایه معروف شعر های مرموز ارمی این ایهام ِعشق بر بستر گلگون شعرم مستانه
می خرامد بدین گونه که: مراد از سوختن 1. قرابت به کلام مبارک شیخ عجل سعدی از منظر درجه بالاتر از پختگی. 2.سوختن در غم فراغ عشق و پریشانی وبیقراری به سان آتش.
این شعرو حدود دو ماه پیش توی اتوبوس که تنها هم بودم توی موبایلم نوشته بودم ! دو هفته پیش که داشتم آشغالای توی حافظه گوشیمو پاک می کردم وسط اونا این ترانه بیچارمو بهش برخوردم که مثل یه گلی پژمرده تنها افتاده بود که اصلا ً هم یادم نبود حتی من گفتمش یا نه! حالا امیدوارم به قدوم حسن نظر شما دوباره طراوت و تازگی بگیره این از نظر من گل! ازعنایتتون تشکر.
داشتم طبق معمول به اثری از آثار بزرگ استاد کوروس سرهنگ زاده گوش می دادم حیفم اومد این قطعه شورانگیز از ترانه "شبگرد"رو براتون ننویسم! (که این اثر نخستین برگ از دفتر 13 ساله همکاری استاد کوروس و استاد بی نظیر ویولن ورهبر بی مثال ارکستر استاد حبیب ال... بدیعی می باشد و البته ترانه بسیار زیبا و استوار و حقا مستی آفرین و شور انگیز آن هم احتمالا به قلم اسماعیل نواب صفا سروده شده است.) تقدیم به شما:
من مستم و مدهوشم شب گرد قدح نوشم از طایفه ی بی خبران ام دیوانه ی با نام و نشانم
من قصه نمی دانم افسانه نمی خوانم دردی کش میخانه ی عشقم سر حلقه صاحب نظرانم
مرا می زجام وفا باید ای می فروشان مرا خانه می خانه ها باید ای می فروشان
من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم
خدا این سه صاحب دل و دل باخته را قرین رحمت بی مثالش قرار دهد.
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می آرد که بر بندید محمل ها!
اوقات بر شما خوش!
این از این عنوان!
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
درآن کویی که مِی خوردم گرو شد کفش و دستارم
زعقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من
کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم
چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد
چنان می های صد ساله چنین عقلی که من دارم
بگوید در چنان مستی نهان کن سِر ز من رستی
مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم
مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشتر
نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم
چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان وخندانم
از آن می های کاری من چه خوش بی هوش هشیارم
چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش
اگر آن کُه خبر یابد ز لعل یار عیارم
منم چون آسمان دوتوو زعشق شمس تبریزی
بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم
(حضرت مولانا)
این حُسن عنایت شماست نه
حُسن اختیار ما!